ديريست غريبه اي مرا مي پايد
عاشق شده بر دو چشم مستم شايد
ديروز دلم حقيقتي را فهميد
ديوانه چو ديوانه ببيند خوشش ايد


گفتی شبی ز کوچه ما می کنی گذر
من ايستاده ام همه عمر پشت در
شايد به چشم بستن من رد شوی ولی
من پلک هم نمی زنم از ترس اين خطر

من چه قدر دورم از خودم از تو ...
و دل دل این دل عاشق بد جوری دیوانه ام می کند
شهرت را روی چشمانم حک کرده ام
تا در بیابان هم
نسیم چشمان دریاییت
بنوازد دلم را
حوری زیبای شهر نارنج و ترنج
می دونید فرق آموزگار با روزگار چیه؟
آموزگار اول درس می ده بعد امتحان میگیره
ولی روزگار اول امتحان میگیره بعد درس میده
اره تو این دنیا دیگه هیچ کس به حقیقت باور ندارند برعکس
به دروغ باور دارند![]()
روزی دروغ به حقیقت گفت: میل داری با هم به دریا برویم
و شنا کنیم، حقیقت ساده لوح پذیرفت و گول خورد.
آن دو با هم به کنار ساحل رفتند، وقتی به ساحل رسیدند
حقیقت لباسهایش را در آورد.
دروغ حیله گر لباسهای او را پوشید و رفت.
از آن روز همیشه حقیقت عریان و زشت است، اما دروغ
در لباس حقیقت با ظاهری آراسته نمایان می شود.
سهم من از شب
شاید
همان ستاره ای باشد
که همیشه پنهان است
همیشه
همیشه
همیشه
و یا به قول قاصدکها
ستاره ی من
همان است
که پیدا نیست .
در کنارم نیستی آرام باور میکنم
چشمهای خیس خود را بازترمیکنم
عاشقت بودم تو هم مست دو چشمای ترم
عاقبت از دوریت برسینه خنجر میزنم
نام من رفت از دلت، خود را گرفتی از دلم
به خیالت من هوای یار دیگر می کنم

حال مي خواهم زندگي را
با رنگ سياه بنويسم
با خط دل بنگارم
و با كلام عشق آغاز كنم
كه شايد اين بار در اين خانه تاريك سياه
بتوانم تنها با نور عشق زندگي كنم ............

به نام انکه جدایی را آفرید تا....
امشب به قصه ی دل من گوش میکنی
فردا مرا چو غصه فراموش میکنی
این دور همیشه در صدف روزها نیست
می گویمت ولی تو کجا گوش میکنی

انگار تا همیشه باید
در پی چشمهای تو ستاره های جاده را رسوا کنم
و چه طولانی است
این شبهای بی ستاره جاده....
و چه زیباست رویای با توبودن
میخوام برای چشمات، ستاره قربونی کنم
برای شام مهتاب، شهرو چراغونی کنم
میخوام میونه دستات، دستامو نقاشی کنم
برای با تو بودن، عشقمو حکاکی کنم
میخوام برای فردا، یه آسمون بسازیم
به نیت دلامون، برای هم ببازیم
میخوام صدای بارون تو لحظه جوون بگیره
شاید دلای خسته با این آروم بگیره
میخوام دوباره گم شم تو فکر با توبودن
چه رویای قشنگی، رویای با توبودن
سخته كه بغض داشته باشي، اما نخواي كسي بفهمه ... خيلي سخته كه
عزيزترين كست ازتو بخواد فراموشش كني ... خيلي سخته كه سالگرد
آشنايي با عشقت رو بدون حضور خودش جشن بگيري ... خيلي سخته كه
روز تولدت، همه بهت تبريك بگن، جز اوني كه فكر مي كني به خاطرش
زنده اي ... خيلي سخته كه غرورت رو به خاطر يه نفر بشكني، بعد
بفهمي دوستت نداره


ولنتاين مقدس يك كشيش مسيحي بوده كه در قرن سوم خدمت ميكرده است. زماني كه امپراطور CLADIUS دوم بر روم حكمراني ميكرده. كلاديوس دريافت كه مردان مجرد از آنجايي كه همسر و خانواده اي ندارند (مردان متاهل حاضر به ترك همسر و خانواده خود نبودند) نسبت به مردان متاهل بيشتر به سربازي روي آورده و سربازان بهتر، كاراتر و جنگجو تري نيز ميباشند. از همين رو ازدواج را براي مردان جوان غير قانوني و ممنوع اعلام كرد. ولنتاين كه اين حكم را ناعادلانه و ظالمانه ميپنداشت از فرمان كلاديوس سرباز زد. ولنتاين مخفيانه عشاق جوان را به عقد يكديگر در مي آورد. هنگامي كه اين عمل ولنتاين بر ملا گشت كلوديوس حكم اعدام وي را صادر كرد.
خود ولنتاين نخستين فردي بود كه براي اولين بار نامه ولنتاين را نگاشت. وي هنگامي كه در زندان بسر ميبرد دلداده دختر جواني شد كه دختر زندانبان وي بود. اين دختر جوان زماني كه ولنتاين در بازداشت بسر ميبرد به ملاقات وي مي آمد. در انتهاي اين نامه ولنتاين چنين نوشته بود: "از طرف ولنتاين تو." اين عبارت كماكان در نامه هاي روز ولنتاين استفاده ميشود








ولنتاین مبارک.....
چو سنگها صدای مرا گوش میکنی
سنگی و نا شنیده فراموش میکنی
رگبار نو بهاری و خواب دریچه را
از ضربه های وسوسه مغشوش میکنی
az taraf behtarin doste shoma khoda
soreye baghare ayeye 152


اگه توپت افتاد تو حیاط همسایه و دیگه بهت ندادش..
ناراحت نشو..
چون یکی مثل منو داری که قلبشو بندازه زیر پات که تا ابد با اون بازی کنی...
راستی امروز تولدم بود
تولدم مبارک
من زنده بودم اما انگار مرده بودم . از بس که روزها را با شب شمرده بودم
یک عمر دور و تنها تنها به جرم اینکه : او سر سپرده می خواست من دل سپرده بودم
در غریبی هیچکس مسکین تر از مهتاب نیست
خانه بر دوش است و از نورش جهانی روشن است
در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام
گرم یاد آوری یا نه
من از یادت نمی کاهم
ترا من چشم در راهم

رويای ادمها زيباست
روياها می ايند
مثل باران
وقتی می بارد قطره قطره
روی تن خسته ی انتظار
سيلاب که شود زيبا نيست
بگذار ببارد باران
قطره قطره
باورم نمی شد چه مهربون شده بود تا تو اومدم ازش بپرسم چرا تو این همه مدت سراغی از من نگرفته چرا هیچوقت حرفامو باور نداشته ؟ چرا هر وقت حالشو ژرسیدم مثل همیشه جوابمو داده؟ یکی صدام زد مامانم بود بالای سرم وایساده بود خوابمو واسش تعریف کردم دلداریم داد
تازه مطمئن شدم اینا همش یه رویا بود یه رویای خیلی قشنگ اونوقت بود که مثل همیشه رود اشکام جاری شد و قلبم بهم فهموند فراموش شدم ............... فراموش.....
کاش هیچوقت مثل همیشه نبود کاش..................
آخی کوچولو

کاش دستانم توان آن را داشت تا غباری را که از رفتنت بر چهره ام
نشسته است پاک کنم ..............
اما نه پشیمان میشوم
زیرا این آخرین و تنها یادگاریت را از دست خواهم داد